امروز امتحان آمار داشتیم همرو نوشتم و اثبات های صفحه ی دوم رو واسه آخر گزاشتم،همه ی قانون ها یادم بود اما هیچ کدوم شبیه اثباتا نبودن و هیچ چیز مشترکی نداشتن:/ (و شما چه میدانید که سه درس تخصصی آمار و هندسه و حسابان با تی تی (دبیر) یعنی چه!... سر امتحان اینقدر خسته شده بودم که دیگه میخواستم بخوابم
تی تی همیشه یه جوری سوال میده انگار جنگه و یه جوری سوالای زیاد میده و جا واسه جواب نمیزاره انگار بهش گفتن اگه این صفه جاییش خالی بمونه تو گناهکاری:/
اصن تی تی رو بیخیال مهم اینه که امروز واسه اولین بار یه دبیر اومد سر کلاس و گفت امتحاناتونو عالی دادین و من راضی بودم،و او کسی نبود جز دبیر شیمی که فردی ست بسیار جیگر که وقتی هم بهش میگم میشه غر بزنیم قبوول میکنه و غر میزنم
دیگه امروز خواستم استراحت کنم کلا که نمی شد کل روز رو استراحت کنم چون غروب زبان داشتم و زبان هم میخواست امتحان بگیره!
ولی دبیرمون با نیم ساعت تاخیر اومد و آخر هم امتحان نگرفت
کلا روز خیلی خوبی بود تا اینکهههههههه........
کافیه فقط به چنلای دوستات سر بزنی تا دلت بگیره
میدونین مشکل کجاست؟
مشکل اینجاست که من نمیدونم این دل بیکاره من چی میگه آخه،خو بی کار تو نه شکست عشقی خوردی،نه کسی رو دوست داری،نه موضوعی واسه ناراحتی داری نه خیلی چیزای دیگع آخه تو چی میگی؟!

نوشته شده در پنجشنبه دوم آذر ۱۳۹۶ ساعت توسط
برچسب:
نویسنده: نگین قاسمیپور